سومين چهارده آبان

سومين چهارده آبان



از همان روز اول وقتي فهميدم شهداي خاتم هم مثل مردم نجيبش ناشناخته و غريب مانده اند آستين بالا زدم براي برگزاري يادواره شهداي شهرستان. آن هم اولينش. ياران صديق و دوست داشتني زيادي به ما پيوستند كه اگر نبود همت والايشان، درست يك سال بعد از چهارده آبان هشتاد و هفت يعني درست يك سال پيش در چنين روزي، چهارده آبان هشتاد و هشت،  يادواره شهدا برگزار شدني نبود. حاج آقا دانشي اولينشان بود. امام جمعه وقت هرات كه بعدها به بم منتقل شدند و عزيز وارسته ديگري -حاج آقا فاطمي- به ما پيوستند سرهنگ عطايي و بر وبچه هاي بي ادعاي سپاهي و بسيجي  وبسياري ديگر كه مجال يادشان نيست. اينان بولدوزري را مي مانستند كه ده سال از تشكيل خاتم تاكنون خاك خورده بود و كسي مي بايد دستي مي جنباند و استارت مي زد اين كوه عظيم پرقدرت را تا بتوفد و بروفد و پيش رود و مشكلات را يكي پس از ديگري از ميان بردارد و بشود آن چه شد در چهارده آبان هشتاد و هشت. اولين يادواره سرداران و يك صد و چهارده شهيد شهرستان خاتم. و اينك در سومين چهارده آبان حضورم در شهرستان خاتم در اين جمعه زيبا از جمعه هاي بي شمار خدا كه متعلق است به مولا، نشسته ام و با خود مي انديشم كه خدايا من الآن كجاي اين اقيانوسم؟ هرچند كه كوسه ها شايد به عمق رفته اند و ...

پيامك مي آيد، حاجي عطايي است، بخشدار مركزي. آوردنش خيلي داستان داره هفت هشت ماهي طول كشيد. اين يكي از همون كارهاي عقب مانده بود كه گفتم. شايد بعدها در اين باره بيشتر نوشتم.

حاجي برايم فرستاده: روزي گره از زمانه وا خواهد شد/ راز شب تار برملا خواهد شد/ در راه عزيزي است كه با آمدنش/ هر قطب نما قبله نما خواهد شد. سلامتي امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف سه صلوات بفرستيد.